و من به خورشید می اندیشیدم
که در پشت کوههایی بلند
دور تر از اینجا
به خواب رفته است
و خوابهایش را باد آواز می کند
در گوش نقره ای ماه
من بیدار بودم
و صدای پارس سگ همسایه
صدای لالایی ستاره های کوچک
و صدای ریزش مداوم کوههایی بلند در دور تر از اینجا
تو را از ذهنم می ربود
من بیدار بودم
و گوش هایم را گرفتم تا مراقب خواب تو باشم
و دستان گرم عشقم را
بر موهای تو می کشیدم
تا تو آرام گیری و بخوابی
و در خواب رویایی را که دوست داری ببینی
من بیدار بودم و خوب می دانستم
که تو در رویایت نیز نمی توانی مرا در کنار خود ببینی
و تو نمی دانستی که رویا واقعیت ندارد
و من خوب می دانم که هیچ چیز واقعیت ندارد
دیشب دنیایی وجود نداشت
و ماه و خورشید و آن ستاره های کوچک
هیچ گاه از دریچه ی سقف آسمان
من و تو را دید نزده اند
دور تر از اینجا
جز هق هق باد چیزی وجود ندارد
و سگ همسایه شب قبل از دیشب مرده بود
من خواب می دیدم
و در خواب انگار بیدار بودم
که می دیدم
هنوز نفس می کشم
و تو در کنار من نیستی
...
نرگس
پ . ن : گفتی آپ کن ... آپ کردم ... !
وبلاگم و می گم
تولدش مبارک !
نه ؟ ...
پ.ن : هرگز آنقدر سایه نخواهد بود که بر درخشش تو نقابی بیفکند ...
( آندره ژید )
هموار کردند
و آنچه دره بود ، پر
و اینک از تارک تو راهی هموار می گذرد
( برتولت برشت )
آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود ...
... و در شهادت یک شمع راز منوریست که آنرا
آن آخرین و کشیده ترین شعله خوب می داند ...
! ! !
و رو یاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و رو یاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و رو یاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و رو یاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و رو یاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و رو یاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
(...)
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد ؟
(فروغ)
** با تکان دستی
تنها تکان دستی به بدرقه ام بر خیز !

. : آن هنگام که من نیستم
تو باش !
تا من گم نشوم
تا من امتداد یابم
همانگونه که همیشه بودی . . .
(...)
.. : زیبا نیست جهان !
که کوه هایش شانه های امنی برای گریستن نبود
(...)
... : و آبگینه ها خیال انعکاس تو را به گور می برند
( نرگس و حکیمه )